

داستان
عکسها
سخنان ...
روزنامه های ایران
سرگرمی
پرزیدنت احمدی نژاد
قسمت سوم رمان عاشقانه های نرگس
تصاویری از بچه های هم دوره ای من در ترم آخر
تصاویر باحال از رئیس جمهور سابق
مجموعه کامل رمان عاشقانه های نرگس
براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
پيغام مدير :
نام : علیرضا
نام خانوادگی : علوی
محل تولد : کاشان
سن : 24
قد : 175
وزن : 70
تحصیلات : لیسانس حسابداری
شغل : در جستجوی کار
تا حدودی منظم ، رنگ آبی دوست دارم ولی پرسپولیسیم ، فدای کارای محسن چاووشیم ، از تخلفات رانندگی جنون آور بیزارم و ضمنا قبض موبایلمو بلافاصله پرداخت میکنم (سرمم اصلا شلوغ نیست)
سرگرمیهام : کامپیوتر/میکس/ گیتار(سبک پاپ و فلامینکو)
براي تبادل
لوگو ابتدا لوگوي ما را قرار دهيد،سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تا ماهم
همين کار را بکنيم.

اطلاعيه هاي سايت :
اينجانب عليرضا (خادم كاشانه) به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم
در اين وبلاگ دقايق خوبي را سپري كنيد . با تشكر از همراهان خوب كاشانه اميدوارم همواره بتونم مطالب خوبي رو برا شما دوستان عزيز تهيه كنم. با تشكر ... خادم كاشانه ... عليرضا . .
سلام بلاگ گردان محترم اور محترمه خوش اومدین . توجه شمارو به این شعر پربار جلب میکنم. لذت ببرید ...
عالم بی سوادی (علیرضا علوی) :
آقا پسر عزیز بنده
پرسید:پدر، مداد چنده؟
گفتم که: فضول ته تغاری
با قیمت اون چکار داری؟
گفت: ای پدر عزیز باحال
امسال دارم می رم تو هف سال
باید ببری منو دبستان
شهریه شو جور کن از الان
یک عالمه اسکن هزاری
بایستی به روی هم بذاری
تا بلکه بشه یه پول هنگفت
یک کیسه بزرگ پول یا مفت
همراه هفش تا سفته و چک
امضای تو پشت و روی هر یک
تازه پدرم کجای کاری؟
باید بکنی منو ناهاری
هر روز برام یه کیک و ساندیس ...
یادت نره پول حق سرویس
روپوش و جوراب و کفش وشلوار
دوتّا کوله پشتی سگگ دار
دفترچه سیمی مرتب
با جوهر و لیقه و مرکب
نقاله و گونیا و پرگار
با پوشه و آبرنگ و خودکار
شاسی و مداد اتود و خط کش
با گرمکن و لباس ورزش
ماژیک و کتاب و جا کتابی
با پنتل سبز و سرخ و آبی
گفتم : دیگه بسه هر چی گفتی
از جا در اومد دلم هلفتی
غیرت بکن و بیا و بگذر
از خیر سواد و علم و دفتر
دنیای به این گل ِ گشادی
اصلن تو چرا پی سوادی؟
با مدرک فوق فوق دیپلم
سر رشته ی زندگی شده گم
با دیپلم صرف خشک و خالی
می خوای چه کنی جناب عالی ؟
فوق متخصصای عالیش
تو کوزه گذوشته مدرک خویش
داییت که مدرکش لیسانسه
راننده ی تاکسی آژانسه
همدوره ی پورفسور حسابی
گارسون شده تو چلو کبابی
اون دکتر حلق و بینی و گوش
دیدی که شده بساز و بفروش؟
اون نابغه ی حساب داری
زیر دست سوپور شهرداری
اون کارشناس پایه ارشد
افتاده تو کار های بدبد
تو کار هنر بزرگ بزرگاش
افتاده تو کار کشت خشخاش
فرضا تو اگه نجیب باشی
بی دوز و کلک ادیب باشی
تازه می شی مثل شخص بنده
هیش کی نمی گه خرت به چنده
دیدی تا حالا به دست شاعر
یه نون بده مفتی مفتی شاطر ؟
دارم پسر گل از تو خواهش
از قید سواد و علم و دانش
بگذر که پشیمونی میاره
چون آخر و عاقبت نداره
اونی که حکیم و با سواده
تا آخر عمر خود پیاده
هر کی که عوام وبی سواده
جاش رو کمر خر مراده
چون میشه رییس تو اداره
هر کی که سواد و خط نداره
یا می شه معاونی مجلل
یا بازرسی طراز اول
یا اون که مدیر کل جایی
با فیس و ادا کنه خدایی
پستی و مقام بالا بالا
از پست شنیده ای تاحالا ؟
از بیخ اگه عوام باشی
با عزت و احترام باشی
صد آدم دکتر و مهندس
هفتاد معلم و مدرس
پنجاه دبیر دوره دیده
چل ادم خبره و رسیده
سی کارشناس سفته و چک
بیست و دو وکیل پایه ی یک
ده عالم سینه چاک پر سوز
قربون تو می ره هی شب و روز
شیر فهم شدی عزیز دلبند ؟
یا باز بگم نصیحت و پند
گفت :ای پدر از خودت شنیدم
فرمود پیمبر رشیدم:
ای مردم مسلم سلحشور
دانش طلبید تا لب گور
گفتم که : رسول پاک دانا
اون وقت که گفت این سخن را
تحصیل علوم مفتکی بود
کی مایه ی سوت و شیشکی بود؟
گفتش که: نمی ره تو کَت من
این حرفای صد تا غاز یک من
گفتم که : اگه تو ته تغاری
اصرار به درس و مشق داری
می خای بری ادیب باشی
با هر چی گدا رقیب باشی
باشه برو بچه جون ، ولیکن
این حرف حسابو بشنو از من
شصت و دو سه سال کن تأمل
تا بگذره یابوی تو از پل
چون پیر شدی و سالخورده
مثل خر مرده شور برده
اون وقت برو کلاس نهضت
خر کیف شو از فیوض فیضت
با دفتر و با کتاب مفتی
والاّ میرسی به اون چه گفتی
بی محنت و رنج و خرج و زحمت
فیلسوف می شی به جون عمّت
خربوزه بخور به شرط چاقو
قربون مرام هر چی هالو
سلام
عرض شود که اینجانب علیرضا مدیریت کاشانه انزجار و نفرت خودم رو از حرام زاده های حتک حرمت کننده روز عاشورا اعلام میکنم
من یک موج سبز هستم و طرفدار پروپا قرص موسوی و خواستار اصلاح نه سرکوب و اگه کسی بخواد به شعاعر و ساختار حکومت لطمه ای بزنه تکه تکه اش میکنم
..."""زنده باد ایران عزیز"""...
hi
my self alireza , the manager of kashaneh announce myself hate from dirty bloods of respect infringer in the ashoora in iran
im a side of moosavi (one of condidates of election in 6 mount ego) & I want reform , not suppression . and I will resist if anyone want to attake to our religion and gavernment & nation organ
..."*"*
long live iran*"*"...
:: لحظه وداع
چوعاشق میشدم گفتم ربودم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد (
:: عشق
اگر مردم ، بدانید آتشی زد سخت جانم را عشق ناکام
وگر ماندم بدان هر لحظه میمیرم از این دنیای شوم فرجام
(asloilrmeazza)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سنگتراش
بتراش ای سنگتراش ، بتراش ای سنگتراش
سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش
روی سنگ قبر من ، عکسی از چهره زیبای نگارم بتراش
بنویس ای سنگتراش
عاقبت شدم فداش
بنویس تا بدونه
عمرمو دادم براش
رو نوشته های سنگ قبر من
تو با خون جگرم رنگی بزن
در کنار دل صد پاره من
جلوه ای از یک دل سنگی بکش
سنگتراش پایین این دل بنویس
عاشق زاری رو کشته با جفاش
بس که روز و شب می جنگید با دلم
سایه ای از یک خروس جنگی بکش
بتراش ای سنگتراش ، بتراش ای سنگتراش
روز آشناییمون رو تن یک درخت بید
یار بی وفای من عکس دوتا دل رو کشید
گفت یکی از این دلا فدای اون یکی میشه
عاقبت کشت دلم رو تا که به آرزوش رسید
سلام
یکی از دوستام حرفایی داره که دوست داره براتون اینجا بنویسه . امیدوارم براش وقت بذارید
"من ... من ... اجازه بدید خودم رو معرفی نکنم چون با اجازه مدیر این بلاگ میخوام یه سری مطالب رو وارد کنم که دلم رو آروم کنه ، فقط همین
مطالبی که الان دارم تایپ میکنم رو هیچ وقت فکرشو نمیکردم که زندگی اونقدر بهم فشار بیاره که مجبور شم غرورمو بشکنم و حتی بخوام برا اینکه آروم بشم با بچه های اینترنت درد و دل کنم و حسن فضای نت به اینه که آدم هرچی رو که تو دلشه میتونه بنویسه تا بقیه هم سناش رو شریک دردش کنه بدون هیچ پروا و محدودیتی . تو این مدت اتفاقاتی برام افتاده که من دیگه از این دنیا سیر شدم . نمیخوام ناراحتتون کنم ولی یه ضربه بزرگی خوردم که خرد شدم، من یه مردم و مرد هم که گریه نمیکنه ولی کاش اشکایی که الان در حال تایپ داره روی کیبورد میریزه رو میدیدید و بهتون ثابت میشد که مرد هم ممکنه یه جاهایی گریه کنه نباید اینو تایپ میکردم ولی میخوام رو راست بشم دیگه هیچ قاعده ای رو نمیتونم در نظر بگیرم . نپرسید که این چه اتفاقیه که منو اینجوری کرده چون فعلا نمیتونم هیچی بگم فقط خواستم بغضمو اینجوری خالی کنم
ازتون هم میخوام فعلا هیچ حدسی نزنید . به موقش میخوام از طریق بلاگ علیرضا {کاشانه} یه رمان براتون بنویسم که امیدوارم طاقت بیارم و قلمم براتون شیوا باشه تا بتونید با رمان انس بگیرید و مطمئن باشید که هرچی رو که تایپ کردم از معنوی ترین ابعاد روانیم منشا گرفته
تو این مدت بارها به خدا گفتم مگه من چه گناهی رو به درگاهت کرده بودم که این زندگی من شد که روزی هزار بار ازت مرگم رو آرزو کنم دیگه شبا بارها نیمه شب از خواب میپرمو مدتها رو به قبله سجده میکنمو از خدا کمک میخوام که منو زودتر ببره پیش خودش شاید و نه، حتما خیلیاتون مشکلات سخت تر از منو تجربه کرده باشید ولی من الان تو شرایطیم که اصلا با روحیم سازگار نبوده . بذارید از خودم بگم ... من یه پسری بودم بی تفاوت نسبت به خیلی از حوادثی که برام پیش میاد و تا حدودی بی احساس جوری که مادرمو خواهرام از این بی احساسی من عاصی شده بودن (چراش بماند) اهل گردش و تو خیابونام تا حدودی شیطون و تو کلاسای دانشگام که دخترا بلا استثنا میخواستن سر به تنم نباشه ولی دست روزگار کاری به این پسر میکنه که الان فقط مرگشو از خدا میخواد . دیگه هیچی برام ارزش نداره . هر سال تاسوعا عاشورا برا فیلم برداری کل عزاداریاو مراسمارو زیر پا میذاشتم . اونقدر شورو هیجان داشتم که برا هر کاری کافی بود اراده کنم ولی امسال از صبح تا شبمو کنج خونه نشستمو ذره ذره خودمو آتیش میزنم . دیگه تصمیمی برا زندگیم ندارم . فقط از خدا میخوام نجاتم بده فقط همین . تو اوج جوونی آتیشی زندگیمو خاکستر کرده که تا عمرم باشه داغش روی قلبمه
نمیدونم دیگه چه فکرایی دارید برا این آدم میکنید ولی کاش یه بار از خواب بیدار میشدمو میدیدم همش خواب بوده . من واقعا خرد شدم . اگه عمری بود دوباره با اجازه دوست خوبم علیرضا تو همین بلاگ داستانم رو براتون میگم تا شاید همدردیتون برای مدتی هرچند کم تسکین روحم بشه"
خدا نگهدار
(asloilrmeazza)
:: کدهای جاوا
