

داستان
عکسها
سخنان ...
روزنامه های ایران
سرگرمی
پرزیدنت احمدی نژاد
قسمت سوم رمان عاشقانه های نرگس
تصاویری از بچه های هم دوره ای من در ترم آخر
تصاویر باحال از رئیس جمهور سابق
مجموعه کامل رمان عاشقانه های نرگس
براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
پيغام مدير :
نام : علیرضا
نام خانوادگی : علوی
محل تولد : کاشان
سن : 24
قد : 175
وزن : 70
تحصیلات : لیسانس حسابداری
شغل : در جستجوی کار
تا حدودی منظم ، رنگ آبی دوست دارم ولی پرسپولیسیم ، فدای کارای محسن چاووشیم ، از تخلفات رانندگی جنون آور بیزارم و ضمنا قبض موبایلمو بلافاصله پرداخت میکنم (سرمم اصلا شلوغ نیست)
سرگرمیهام : کامپیوتر/میکس/ گیتار(سبک پاپ و فلامینکو)
براي تبادل
لوگو ابتدا لوگوي ما را قرار دهيد،سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تا ماهم
همين کار را بکنيم.

اطلاعيه هاي سايت :
اينجانب عليرضا (خادم كاشانه) به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم
در اين وبلاگ دقايق خوبي را سپري كنيد . با تشكر از همراهان خوب كاشانه اميدوارم همواره بتونم مطالب خوبي رو برا شما دوستان عزيز تهيه كنم. با تشكر ... خادم كاشانه ... عليرضا . .
سلام چوعاشق ميشدم گفتم، ربودم گوهر مقصود **** ندانستم كه اين دريا چه موج خون فشان دارد ـــ حرف دلم از روزی که دچار این تقدیر ناگزیر شدم یکسال و نیم گذشته ... شاید واسه ایجاد یه تحول روحی و برقراری ثبات و یافتن مسیر زمان کمی باشد .اما برای شناختن درد با همه ی جوانب کافی بود .این حادثه ای بود که زندگیمو طرحی نو زد و تنها به سرعت یه چشم به هم زدن اتفاق افتاد.حالا اهمیت امید رو می فهمم ومعنی خواستن را .اعتراف میکنم بارها ناامید شدم ولی توی آخرین قدم بهانه ای برای بودن داشتم .بهانه ای برای موندن و مقاومت کردن ...اونی که برام تمام زندگیم بود ولی حالا...چه دوست داشتنیه که حس کنی یکی تو همه ی شرایط کنارته .وقتی دلت گرفت پناه بی کسیات باشه.تو تمام ناامیدیای زندگیت دل گرمی باشه دلخوشی باشه.اینا چیزای زیادی نیست که از یه آدم بخوای .در عوضش تمام احساساتتو زندگیتو به پاش بریزی اما یه جایی نگاه کنی ببینی اونی که داری نگاش میکنی شده واست یه آدم غریبه با یه نگاه غریب .نگاهی که باش همه ی وجودت یخ میزنه. چقدر سخته که وقت رفتن حتی یه قطره اشک نریزه یا هیچ حرفی واسه گفتن نداشته باشه .چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت گذاشت زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی حس کنی هنوزم دوسش داری. چه سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده .چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش جز سلام چیز دیگه ای نتونی بهش بگی. میتونی اینو بفهمی وقتی با تمام وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .سخته وقتی که پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری.آره میدونم دلت نمی خواد .سخته که گل آرزوهاتو تو باغ دیگه ای ببینی واونوقت هزار بار تو خودت بشکنی ولی مجبوری آروم زیر لب بگی
"گل من غنچه نو مبارک" ![]()
تقديم به همه اونايي كه دلشون يه جايي گيره اما اميدوارم هممون هرچي تعلقات به
اين دنيا و آدماش داريم رو براحتي كنار بذاريم و فقط وفقط با آرامش تمام و بدون
وابستگي زندگي كنيم كه زمان اثاث كشي به اون دنيا توشه اي سالم با خودمون
ببريم.
اي بابا من چرا اينقده احساسي شدم ! بابا بي خيال دلبستگي كجا بود ! مارو چه به
اين حرفا ! راستش اومدم يه حلاليتي بطلبم . واقعیتش پاسپورتم رو گرفتم و اگه
مشكلي پيش نياد اجبارا ُسه شنبه هفته آينده (۱۶/۴/۸۸) از كشور عزيزم كه هرچي دارم از اونه
( .س. ) به مقصد روسيه و بعد ايتاليا ، خداحافظي ميكنم . شايد هركس
ديگه اي جاي من باشه از خوشحالي پشت سرشم نگاه نكنه ولي من مجبورم .
نميدونم چرا بايد اينجوري بشه با اينكه ميدونم سخت ترين شرايط غربت رو بايد تحمل
كنم ولي ... بگذريم
اين روزا حسابي ميخوام ايرانم رو ببينم . تو اين چند روز جاتون خالي تهران رو زيرو رو
كردم، يه تعداد از شهراي شمال رو همينطور ، كردستان رو همينطور، اصفهان شهر
ماندگارترين وقشنگترين بغض زندگيم، و كاشان رو .
نميدونم قراره اونجا دقيقا چه اتفاقي بيفته يا كي بتونم بيام ايران ولي از خدا ميخوام
قدرتم بده كه بتونم اين فراق رو هم تحمل كنم. (الهي به اميد تو)
ولي حتما حتما هرجاي دنيا كه باشم از اونجا آنلاين ميشم و به وبلاگم كه تنها دريچه
ارتباطم با دوستاي خوب اينترنتم هست سر ميزنم و بلاگم رو آپ ميكنم .
(asloilrmeazza)
:: پایان خدمت
سلام
بالاخره بعد از ۱۸ ماه تمام ، خدمتم تموم شد و روز ۳۱ خردادماه ۸۸ کارت پایان خدمتم رو گرفتم.
خدا رو شکر میکنم که تونستم دوران خدوتم رو با موفقیت و بدون هیچ انحرافی پشت سر بذارم .
فقط خدا میدونه چه دورانی بود برام. پر از تجربه، پر از مشکلات و مسئولیتهایی که حل کردن و سر بلندی از هرکدومشون یه پله و یه تجربه بزرگ برا زندگی بودن .
فقط خدا میدونه روزگار زندگی من توی خدمت چقدر متحول شد و چشم منو به چیزایی که قبلا نمیدیدم باز کرد و چه نعمت بزرگی بود برای من ، خدمت
فقط خدا میدونه اون غرور نابجایی که قبل از خدمت مثل آفت بهم حلقه زده بود چه جوری تارومار شد
و باز همون خدا میدونه چه جوری من رو عاشق تر از قبل کرد اما این عشق دیگه همراه با اون آفات نیست . و امیدوارم خدا به عشقم بیفزاید و اگر معشوق هم عاشق پرست نیست مرا محکم بدارد
الهی به امید تو ...
این هم عکسی از دوران خدمت :
![]() |
انشاا... روزهای بعد عکسای دیگه ای هم از دوران خدمت تو این بلاگ قرار میدم
(asloilrmeazza)
:: عشق
اگر مردم ، بدانید آتشی زد سخت جانم را عشق ناکام
وگر ماندم بدان هر لحظه میمیرم از این دنیای شوم فرجام
(asloilrmeazza)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سنگتراش
بتراش ای سنگتراش ، بتراش ای سنگتراش
سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش
روی سنگ قبر من ، عکسی از چهره زیبای نگارم بتراش
بنویس ای سنگتراش
عاقبت شدم فداش
بنویس تا بدونه
عمرمو دادم براش
رو نوشته های سنگ قبر من
تو با خون جگرم رنگی بزن
در کنار دل صد پاره من
جلوه ای از یک دل سنگی بکش
سنگتراش پایین این دل بنویس
عاشق زاری رو کشته با جفاش
بس که روز و شب می جنگید با دلم
سایه ای از یک خروس جنگی بکش
بتراش ای سنگتراش ، بتراش ای سنگتراش
روز آشناییمون رو تن یک درخت بید
یار بی وفای من عکس دوتا دل رو کشید
گفت یکی از این دلا فدای اون یکی میشه
عاقبت کشت دلم رو تا که به آرزوش رسید
سلام
یکی از دوستام حرفایی داره که دوست داره براتون اینجا بنویسه . امیدوارم براش وقت بذارید
"من ... من ... اجازه بدید خودم رو معرفی نکنم چون با اجازه مدیر این بلاگ میخوام یه سری مطالب رو وارد کنم که دلم رو آروم کنه ، فقط همین
مطالبی که الان دارم تایپ میکنم رو هیچ وقت فکرشو نمیکردم که زندگی اونقدر بهم فشار بیاره که مجبور شم غرورمو بشکنم و حتی بخوام برا اینکه آروم بشم با بچه های اینترنت درد و دل کنم و حسن فضای نت به اینه که آدم هرچی رو که تو دلشه میتونه بنویسه تا بقیه هم سناش رو شریک دردش کنه بدون هیچ پروا و محدودیتی . تو این مدت اتفاقاتی برام افتاده که من دیگه از این دنیا سیر شدم . نمیخوام ناراحتتون کنم ولی یه ضربه بزرگی خوردم که خرد شدم، من یه مردم و مرد هم که گریه نمیکنه ولی کاش اشکایی که الان در حال تایپ داره روی کیبورد میریزه رو میدیدید و بهتون ثابت میشد که مرد هم ممکنه یه جاهایی گریه کنه نباید اینو تایپ میکردم ولی میخوام رو راست بشم دیگه هیچ قاعده ای رو نمیتونم در نظر بگیرم . نپرسید که این چه اتفاقیه که منو اینجوری کرده چون فعلا نمیتونم هیچی بگم فقط خواستم بغضمو اینجوری خالی کنم
ازتون هم میخوام فعلا هیچ حدسی نزنید . به موقش میخوام از طریق بلاگ علیرضا {کاشانه} یه رمان براتون بنویسم که امیدوارم طاقت بیارم و قلمم براتون شیوا باشه تا بتونید با رمان انس بگیرید و مطمئن باشید که هرچی رو که تایپ کردم از معنوی ترین ابعاد روانیم منشا گرفته
تو این مدت بارها به خدا گفتم مگه من چه گناهی رو به درگاهت کرده بودم که این زندگی من شد که روزی هزار بار ازت مرگم رو آرزو کنم دیگه شبا بارها نیمه شب از خواب میپرمو مدتها رو به قبله سجده میکنمو از خدا کمک میخوام که منو زودتر ببره پیش خودش شاید و نه، حتما خیلیاتون مشکلات سخت تر از منو تجربه کرده باشید ولی من الان تو شرایطیم که اصلا با روحیم سازگار نبوده . بذارید از خودم بگم ... من یه پسری بودم بی تفاوت نسبت به خیلی از حوادثی که برام پیش میاد و تا حدودی بی احساس جوری که مادرمو خواهرام از این بی احساسی من عاصی شده بودن (چراش بماند) اهل گردش و تو خیابونام تا حدودی شیطون و تو کلاسای دانشگام که دخترا بلا استثنا میخواستن سر به تنم نباشه ولی دست روزگار کاری به این پسر میکنه که الان فقط مرگشو از خدا میخواد . دیگه هیچی برام ارزش نداره . هر سال تاسوعا عاشورا برا فیلم برداری کل عزاداریاو مراسمارو زیر پا میذاشتم . اونقدر شورو هیجان داشتم که برا هر کاری کافی بود اراده کنم ولی امسال از صبح تا شبمو کنج خونه نشستمو ذره ذره خودمو آتیش میزنم . دیگه تصمیمی برا زندگیم ندارم . فقط از خدا میخوام نجاتم بده فقط همین . تو اوج جوونی آتیشی زندگیمو خاکستر کرده که تا عمرم باشه داغش روی قلبمه
نمیدونم دیگه چه فکرایی دارید برا این آدم میکنید ولی کاش یه بار از خواب بیدار میشدمو میدیدم همش خواب بوده . من واقعا خرد شدم . اگه عمری بود دوباره با اجازه دوست خوبم علیرضا تو همین بلاگ داستانم رو براتون میگم تا شاید همدردیتون برای مدتی هرچند کم تسکین روحم بشه"
خدا نگهدار
(asloilrmeazza)
********** سلام چند وقت پیش مطلبی خیلی مهم توجه منو به خودش جلب کرد و اونم این بود که هیچوقت بر روی دوستان خودتون که از جنس مونث و یا خانوم هستن حساب نکنین
در واقع خانومها دوستان خوبی نیستن و واسه
همین به همه، چه آقا و چه خانوم توصیه می کنم
که دوستاتون رو منحصرا از بین آقایون انتخاب
کنین
!!خب مسلمه که همه می پرسن چرا ؟
!با یک مثال ساده توضیح می دهم واستون
:آقا و خانومی که چند وقتی بود باهم ازدواج کرده
بودن پس از مدتی اتفاقات جالبی واسشون رخ می
ده
یه شب خانوم نمی ره خونه
فردا صبح در بازگشت به خونه آقا از خانومش
سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
خانوم هم جواب می ده که خونه ی یکی از
دوستام بودم
!!!آقا بلافاصله بعد ازین جواب به
10 تا از بهتریندوستان خانوش تلفن می کنه و ازشون سوال می
کنه که آیا خانومش دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟
همگی دوستان خانومه جواب می دن نه !!!!!
خب به همین راحتی می تونیم پی ببریم که خانوم
ها دوستان خوبی نیستن و هیچ وقت نمی روشون
حساب کرد
اما حالا چرا آقایون دوستان خوبی هستن و
همیشه می تونین روشون حساب کنین
چند وقت بعد از این ماجرای آقا و خانومه
!!!آقا یه شب خونه نمی ره
و فردای اون شب در بازگشت به خونه این بار
خانومه از آقا سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
آقا بلافاصله جواب می ده که
: خب، پیش یکی ازدوستام بودم !!!
و خانوم بلافاصله به
10 تا از بهترین دوستای آقازنگ می زنه و می گه که :
آیا آقا دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟
8
تا از دوستای آقا می گن که آره !!!!! آقا دیشبپیش ما بوده
و 2 تا هم می گن که هنوز هم پیش ماست !!!!!
لووول
به همین راحتی می تونین نتیجه بگیرین که
دوستان مرد خیلی قابل اعتماد تر هستن و
همیشه می شه روشون حساب کرد .
علیرضا
(asloilrmeazza)
:: کدهای جاوا
